تبليغاتX
دختر آتیش پاره

دختر آتیش پاره

واژه کار دستم داد....

واژه ی مغرور...واژه ی بی خرد...واژه ی بی احساس کار دستم داد...

باز سعی نکرد...باز مات واستاد و تماشا کرد...واژه غرق اشک بود اما  هیچی نگفت..واژه فقط غرور داشت...

حتی ازش نخواستم بگه نری,فقط گفتم نگو بره!!

اما واژه باز فکر نکرد...باز جای من تصمیم گرفت...باز جای من حرف زد...واژه بازم کار دستم داد...

واژه حتی حالا که پشیمونه نمیگه برگرد...نمیگه بیا...نمیگه تنهام...

واژه حتی از منم مغرور تره!!!

واژه! فقط یه بار بگو,فقط یه بار بگو و دیگه هیچی نگو....

فقط بهش بگو

د......و....

نه بازم هیچی نگو....حتی منم غرورم اجازه نمیده که بگم چه برسه به تو....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/10/19ساعت 19:5  توسط شقایق  | 

 

پاره پاره می کنم دفتر خاطراتم را...

خاطراتم اما پاره پاره بهم می چسبند

                                                     تو می شوند

پاره پاره می کنم تو را

 تو پاره پاره به هم می چسبی

                                                      ......

پاره پاره می کنم خودم را......

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/10/19ساعت 18:9  توسط شقایق  | 

تمام شدم

و حالا

ورق می زنم از ابتدا تا تمام شدنم را....

تو....

       تو...

              تو...

خط خطی می کنم

حتی خودم را.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/10/19ساعت 18:8  توسط شقایق  | 

رنجي به نام دختر بودن

گويا هنوز در جامعه ما :

دختر بودن يعني كله قند و لي لي لي لي..........

دختر بودن يعني الگوي خياطي وسط مجله هاي درپيت

دختر بودن يعني " دخترو رو چه به رانندگي؟ " تو بايد چرخ خياطي بروني!

دختر بودن يعني " شنيدي شوهر سيمين واسش يه سرويس طلا خريده 12 ميليون؟"  

دختر بودن يعني نخواستن و خواسته شدن

دختر بودن يعني حق هر چيزي رو فقط وقتي داري كه تو عقدنامه نوشته باشه

دختربودن يعني " برو تو ، دم در واي نستا"

دختر بودن يعني تو گرما لباست 4 متر و نيم پارچه ببره كه مردان  به گناه نيفتن!

دختر بودن يعني " تا حالا کجا بودي ؟"

دختر بودن يعني "كي بود بهت زنگ زد؟! با كي حرف ميزدي؟" گوشيتو بده ببينم!  

دختر بودن يعني " خيلي خودسر شدي"(ترجمه: خجالت نميکشي از مغز و سر خودت استفاده ميکني؟!!!)

دختر بودن يعني سوار دوچرخه ميشي؟ بگيريدش!!! اما اصلآ ناراحت نباش چون اجازه داري ترک موتور شوهرت بشيني! ! !

دختر بودن يعني هندونه نبريده که بايد قاچ بشي تا معلوم شه فاسدي يا نه!

دختر بودن يعني  سالها بشين تا شايد يه روز يه سبيل کلفت بياد زنگ درخونتونو بزنه و  ببرتت ايشالآ خوشبخت ميشي ننه !

دختر بودن يعني 30 سالت شده هنوز داري ميگي :"ايشالا وقتي رفتم سر خونه زندگيم... !" يکي نيست بگه بابا زندگي تو 30 ساله شروع شده تا حالا چه گلي به سر خودت زدي؟ چه لذتي از زندگي بردي؟  حتمآ بايد بشيني تا يکي ديگه بياد تورو خوشبخت کنه؟! ! !

دختر بودن يعني يه مرد چند ميليون ازت بگيره و دماغتو قصابي کنه تا يه مرد ديگه خوشش بياد البته اگه در اين راه شهيد نشي!

و در مقابل سالها پز دماغ پهن و زشت bf گرامي يا شوهرتو بدي و بگي واي چقدر مردونه اس دماغش! هيچ کاري لازم نداره!

دختر بودن يعني متوجه نيستي داري به بدبختيهات دامن ميزني وقتي ميگي: "واه واه دختره رو ببين چه لباسي پوشيده خجالت هم خوب چيزيه! ! "

دختر بودن يعني  ضعيفه بودن ! و دائم به دنبال سايه بالا سر (هموم آقابالاسر) گشتن

دختر بودن يعني bfت يا شوهرت تو خيابون با يه بنده خدا درگير ميشه و با فحاشي ميگه: مگه نمييبيني صاحاب داره! و تو قند تو دلت آب شه از اينهمه صاحاب داشتن! ! !

دختر بودن يعني گاهي تخفيف مجازاتت از سنگسار به اعدام! ! !

 برو حالشو ببير ديگه چي ميخواي از اين اجتماع دختررررررررررررر؟!!!

 

و در نهايت دختر بودن يعني اگر اين مقاله رو يک زن نوشته بود با خيال راحت در موردش فکر ميکردي اما الان که یک مرد نوشته ميپرسي: آقا حالا شما خودتون واقعآ به اين حرفا عقيده دارين؟!!!!(ترجمه: بابا اين مردها همشون....)

يعني حتي در تصورت هم به وجود چنين افرادي با شک نگاه ميکني!

اما انتظار داري در واقعيت وجود داشته باشند!

 

کاش اين دل نوشته تلنگري باشه واسه اون دسته از دخترها و مادران آينده که هنوز نميدونن چقدر توانايي تغيير  اين واقعيتهاي تلخ اجتماعي رو دارن .

حتي اگر فقط يک دختر مونده باشه که هنوز حقوق انساني خودش رو

نميشناسه و نوشته من بتونه کمترين اثري بر او داشته باشه        

من به مقصودم رسييده ام.

فراموش نکنيم:

تا حقي براي خود قائل نباشيم کسي به ما حق نميدهد!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/08/03ساعت 16:21  توسط شقایق  | 

از یک تا......

سفید ــ سیاه ــ سفید ــ سیاه ــ سفید ــ سیاه ــ ....

بجای مدرسه و کلاسای بزرگ و دوست داشتنیش٬ حیاط بزرگش و بازی هاش٬مامان باباهایی که دنبال بچه هاشون میان و تمام چیزای خوب دیگه ای که دوست داشتم داشته باشم و هیچ وقت نداشته ام- همین جدولهای کنار خیابون مدرسه هاس که سهم من شده...همین سیاه وسفید ممتد....

چقدر قشنگه نگاه کردن به بچه هایی که با کیف و کتاب از مدرسه میان و می دون طرف مامان باباشون..

هیچ وقت نفهمیدم چرا بعضی از بچه ها بخاطر مدرسه رفتن گریه میکنن یا به زور می رن مدرسه!!کاش من یه روز٬یه زنگ یا حداقل یه ساعت به جای اونا سر کلاس درس می نشستم!!کاش میتونستم  تمام این سیاه و سفید ها رو بشمرم.....

دیروز آقای دست فروش می گفت:" خدا هم دلش خوش ِ با این عدلش٬کاش این بچه های نق نقو یه لحظه زندگی تو رو می چشیدن و...."

البته نه آقای دست فروش به حرفش ادامه داد نه من فهمیدم عدل یعنی چی!!؟اما فکر کنم می خواست بگه خدا مهربون نیست !!ولی اشتباه می کنه خدا من رو خیلی دوست داره ٬خیلی بیشتر از تمام بچه هایی که مدرسه میرن و شمردن هم بلدن!!حتی آقای دست فروش هم به هیچ کدومشون آلبالو خشکهء مجانی نمیده!این یعنی من با تمام آدمای دنیا فرق دارم...این یعنی خدای من مهربون ترین خدای دنیاس ٬خدایی که میذاره شب تا صبح تو گلخونه با عطر گلهای مریم بخوابم ٬خدایی که بهم یاد داده تا با گلها حرف بزنم٬گلهایی که با هیچکس جز من حرف نمیزنن چون من تنها دوست اونا هستم و اونا با هیچ کی جز من دوست نمیشن!!!

تازه گلها به من اجازه داده بودن اونارو به آدم های غریبه بفروشم و انقدر پولدار بشم تا یه روز بتونم یه کتابی بخرم که بهم یاد بده از ۱ تا ۱۰۰ بشمرم...البته من دیگه نمیخوام گلها رو بفروشم٬آخه دیروز که خواستم برم و از آقای کتاب فروش بپرسم چقدر مونده تا پولام اونقدر بشه که کتاب بخرم یه آقای لاغر و سیاه وکثیفی اومد و تمام پولم رو ازم گرفت٬البته به زور نگرفتا گفت یا پولات رو بهم بده یا خودت رو میبرم و میفروشم٬منم تمام پولام رو بهش دادم٬شاید اونم می خواست برای بچه اش کتاب بخره تا مثل من مجبور نشه گلهای بیچاره اش رو بفروشه و با پولش کتاب بخره...اصلاً شاید اون آقا رو هم اون گلها فرستاده بودن تا من یاد بگیرم که آدم نباید بخاطر خودش کس ِ دیگه ای رو بفروشه!!!

تازه آقای گل فروش هم وقتی فهمید من دیگه گلها رو نمیفروشم و از کارم پشیمون شدم بهم قول داد برام آدامس بخره تا بجای گلها اونارو بفروشم و هر ماه یه کتاب هم برام بخره!!!اینجوری هم گلها اذیت نمیشن٬هم من صاحب کلی کتاب میشم....حتی می تونم برم پیش داداشم٬که هم تنها نباشه هم وقتی خسته شد من جاش اسفند بگردونم تا دیگه شبا از خستگی کابوس دزدیده شدن خواهر کوچولوشو نبینه....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/12/18ساعت 1:1  توسط شقایق  | 

...

جایی،چیزی،بخشی از وجودم را از دست داده ام..

آنچنان که پرستویی پرهایش را...

چیزی از من گم شده که در هیچ  نت و نوشته و کتابی پیدا نمی شود...

چیزی از درون من گم شده،که بودنش را حس نکرده بودم و نبودنش عذابم می دهد...

گاهی بودن هم خیال انگیز است وقتی جزئی ،چیزی،جایی از وجود من گم شده....

تنفس بدون ریه؟پرواز بدون پر؟دیدن بدون چشم؟زندگی بدون عشق؟؟!!!

چیزی،جایی،جزئی از وجود من نیست و من حتی برای بودنش تلاش هم نمی کنم!نیست و من کم کم به نبودش،مثل بودنش عادت خواهم کرد...

چیزی،بخشی،جزئی از وجود من.....

شاید کسی دزدیده باشدش....شاید...جز اینکه چیزی جایی،عضوی،بخشی از درون من نیست – و من محتاج بودنش هستم – هیچ نمی دانم!!

خیال انگیز است بودن برای بادکنکی که از هوا خالی است، قلبی که از خون ، سری که از فکر،کتابی که از کاغذ، روحی که از عشق...!!!

شاید کسی،چیزی،بخشی،عضوی، از من را به کینه غصب کرده باشد، شاید تنبیه شده باشم،شاید برش گرداند،شاید جایی پنهانش کرده باشد،شاید از من بدش می آید،شاید عذابم می دهد،شاید شکنجه ام می دهد......

من هیچ چیز نمیدانم....

                           جز اینکه:چیزی،جایی،عضوی از وجود من نیست و

بدون آن زندگی...

نیست...

عضوی از من....

نیست....

من....

نیست....

زندگی....

نیست...

عشق...!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/11/01ساعت 19:33  توسط شقایق  | 

تولدت مبارک بهترینم....

 

بین من و تو چیزی دیوار نخواهد شد

ور فاصله نیز افتد ٬ بسیار نخواهد شد

با عشق تنفس نیز یک حادثه ی تازه است

در قصه ی ما ٬ چیزی  تکرار نخواهد شد

وقتی تو هوا داری٬از باغ کنی زین پس

سر خورده ترین بیدش هم ٬ دار نخواهد شد

تا سقف و ستون باشند٬دست من و چتر تو

بر ما شبحی حتی ٬  آوار نخواهد شد

از دیده سفر کردن ٬ آغاز زدل رفتن ٬

هر بار آگر می شد٬این بار نخواهد شد

شاید دلی از از یک دل آزرده شود ٬ اما

هرگز دلی  از یک دل٬بیزار نخواهد شد...

                                                              «حسین منزوی»

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/18ساعت 21:41  توسط شقایق  | 

آزادی.....!!!

 

چگونه به رهایی بیندیشیم وقتی پنجره را میل هم اغوشی با میله های آهنی است؟

چگونه پرواز کنیم وقتی تیر هوس پر شکستن دارد؟

وقتی کلید اینچنین ناب به قفل بوسه میزند،چگونه به رفتن بیاندیشیم؟؟؟

چگونه

     چگونه

          چگونه

                   از آزادی بگوییم؟

آزادی!!!حتی اگر انچه تو میگویی باشد!

    چگونه بگوییم وقتی دستانت با عشق!دهانمان را می فشارد!!!؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/18ساعت 14:12  توسط شقایق  | 

"در زنگی زخمهایی هست٬که مثل خوره روح را آهسته٬در انزوا می خورد و می تراشد...."

 

حس میکنم کسی در روحم منزل کرده که هر لحظه مرا

                                              می خورد٬می تراشد٬ذوب می کند٬خورد میکند...

مثل اناری که عصاره اش از خودش با ارزش تر باشد

                                              مرا از درون می فشارد....

در اتاقی محبوسم

فارغ از شادی های روزمره

سرشار از روزمرگی

چیزی٬کسی٬جاییی از وجودم را

                                       ذره ذره تباه می کند...

ومن را از خودم

                     از تو

                                  دور میکند.....

گم شده ام

همچون عوعوی سگی ولگرد

               که در زوزه ی مهیب یک گرگ

                              به دنبال جفت میگردد...

پر شده ام از پوچی٬

حجمی سه بعدی از فضای این کره را پر کرده ام

                                                  بی آنکه حتی چیزی از این حجم بدانم

  مکعبی که هیچ ندارد جز سطح

   وجودی که هیچ ندارد جز هیچ

خالی ام...

خالی از تمام خوشبختی هایی٬که آرزو داشتم

خالی از آرزو حتی!

 

سیبی از درخت افتاده ام  که تنها امیدش

نیوتونی است

تا لهیدگی اش را تاب آورد.....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/05ساعت 16:54  توسط شقایق  | 

به دادم برسید!حتی شده با دعا!!!

 

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآیییییییییییییییییییییییییییییی هوار این بغض میسوزونه به خدا٬کمک!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/03ساعت 0:21  توسط شقایق  | 

اسماعیل من!!!

روزی که قربانیت کردم نفهمیدم اسماعیلم شدی٬فقط اینو میدونستم که همه چیزمی!!قربانیت نکردم که بدستت بیارم٬قربانیت کردم تا از دستم نری٬که از دست نرم!!!

قربانیت کردم با اینکه نمی فهیدم داری قربانی میشی نمی فهمیدم داری از بین میری٬حتی نمی فهمیدم به اندازه ی اسماعیل معصومی!!!

هیچ وقت فکر نمیکردم یه روز به خودم بیام ببینم نیستی٬ قربانی شدی٬قربانی من٬خواسته ی من٬قربانی خدای من٬ایمان من٬قربانی عشق من......عشق من به تو...به خدای ابراهیم....

 

اسماعیل من٬عشق من٬هستی من٬تو قربانی شدی که بمونی٬قربانیت کردم که عشقم قربانی نشه!

اسماعیلم که شدی به بودنت٬اسماعیل بودنت٬یگانگی ات افتخار میکردم!!!

قربانی که شدی فقط به خودم افتخار کردم!به منی که تونست تو رو قربانی کنه!!!به منی که اسماعیلش٬عشقش٬وجودش و هستیش را قربانی کرد!قربانی کرد و قربانی شد!!!

خسته ام٬از اینکه قربانی کنم ٬از اینکه نباشی و بودنت رو حس کنم!از اینکه نباشم برای تو٬اسماعیل من!!!خسته ام!

خسته ام از اینکه قربانی بشم و باز هم متهم باشم!از اینکه بازی ۱-۱ باشه و بازنده من باشم!!!

اسماعیلم شو!!!اسماعیلی که در برابر فرمان خدا نه به دنبال مقصر میگرده نه متهم!اسماعیلی که تسلیم بشه !تسلیم بشه چون خدای ابراهیم خواسته!!!اسماعیلی که عاشق باشه....

اسماعیلم شو٬اسماعیلی که اسماعیل برای ابراهیم بود!

                    اسماعیلی که ابراهیم را خوش بیاد

                                                                 و خدای ابراهیم را.......

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/23ساعت 1:0  توسط شقایق  | 

چقدر سخته بعد از یک سال بیای و دونه دونه حروف روی کی بورد رو لمس کنی ولی با تمام حروف غریبه باشی با حروف که چه عرض کنم٬با خودت با حرفایی که تو دلته و نمیدونی بگی یا بازم مثل این یه سال یه گوشه دلت چالشون کنی!دلی که دیگه شده قبرستون حرفا و خاطره ها!

با یه ژست روشن فکرانه نشتم پشت کامپیوتر و فکر میکنم همه چیز مثل یه سال پیشه!!!فکر میکنم همه -همه اونایی که ناخواسته تا تونستم آزارشون دادم- منو مثل قبل دوست دارن و میتونن مثل قبل نوشته هام رو نحمل کنن٬به اینکه همه ی این آدم ها با هر زبونیکه تونستن بهم فهموندن چقدر و تا چه اندازه خودخواه شدم....

یه زمانی فکر میکردم فراموش کردن آدم به اندازه ی یاداوری شون آسونه ولی حالا  تو یه عالم خاطره دارم خودم و زندگیم رو غرق میکنم!!! خاطراتی که تو این مدت سعی کردم فراموش شن و حالا نمیدونم دارم تاوان فراموش کردنشون رو میدم یا فراموش شدنشون رو!!

سخته تو یه عالم کتاب و جزوه و چکنویس دنبال فرمولی گشتن که نه جاش اونجاست نه اونجا پیدا میشه!!!

سخته بخوای با فرمولای فیزیک و ریاضی و هر کوفت و زهر مار دیگه فراموش کنی و آخر سر نفهمی این فرمولا باعث فراموشیت شدن یا این فراموشی باعث شد فرمولایی که هیچ وقت از بر نشدیشون رو تو ذهنت هک کنی!!!! 

 نوشتن سخته!!!سخت تر از درس خوندن٬سخت تر از فراموشی٬سخت تر از تنهایی حتی!!تنهاییی که من دیگه بهش عادت کردم٬تنهاییی که نفهمیدم خود خواهی من باعثش بود یا خودخواهیه ...

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/12ساعت 13:49  توسط شقایق  | 

مبارک باشه ایشاالله!!!!!!!

چه خوب شد که خدا تو چنین روزی، چنین ابتکاری به خرج داد!

چه خوب شد که خدا تو این روز یادش افتاد که بهترین‌‌‌ ِ بهترین هاش کمه!!

 چه خوب که تو جا نموندی

                                         اومدی

                                                     و تابستونی شدی!!

تابستون داشت تموم می شدا !!!

چه خوب که تو اومدی، جاودانه شدی ؛ به ثبت رسیدی ...

اومدی و مثه تابستون به دنیا گرمی دادی ، و از همه مهم تر به ما .......

 .

.

.

واااااااااااااااااااااااااااااااای که این خدا چقدر خووووووووووووووبه!!!

چقدر خوب شد که یادش نرفت امروز باید بهترین روز زندگیه ما باشه!!!

 

نیلوی پاک من،ماه من،خوب ِ من،تولدت مبارک...

                                                به مبارکیه اومدنت!

                                                                       به مبارکی پا گذاشتنت تو قلب ما!!!  

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/24ساعت 17:52  توسط شقایق  | 

نه برای تو پدر خوبی بودم نه برای او...اصلن به درک که شما برای من مرده اید...اصلن به جهنم که من برای شما....

همه ی شبهای زندگیم را سیاه کردید بس نبود؟؟!! شما را به خدا امشب ـ همین یک شب ـ تنهایم بگذارید و فکرهایتان را بردارید و از سرم بیرون بروید..

تمام عمرم به فکر این بودم که نه برای تو پدر خوبی بودم نه برای او....

برای خاطر خدا راحتم بگذارید و بروید از سرم بیرون....من نه از شما خاطره می خواهم و نه برای شما خاطره میشوم...من فقط یاد گرفته ام زندگی لعنتی ام را بکنم...

تو را به روح خودت قسم امشب که آخرین شب با تو بودنم است رهایم کن...

چرا فراموش کردم به تو بگویم که اگر تو نبودی او بود..اویی که مرا فقط به خاطر تو تنها گذاشت...

اصلن او برای من مرده است...مثل تو درست مثل تو اما او خودش خودش را کشت و تو را من...

شما خوب بودید این را امروز میفهمم که هیچ کدامتان را ندارم.هیچ کداممان هیچ کداممان را نداریم...

امشب آخرین شب زندگی ام است ... آخرین شب زنده بودنم... آخرین شب پدر بودنم...آخرین شب فکر کردنم ....آخرین شب....

این کاغذ انقدر کوچک است که من جز اینکه بگویم تو را من کشتم هیچ چیز دیگری نمیتوانم در آن بنویسم....اما این را هم باید بگویم که او را من نکشتم...به روح تو قسم او خودش خودش را کشت و حالا از من می خواهد بمیرم ـ چون تو را  کشتم ـ

و این ها مرا میکشند چون او خواسته که مرا بکشند ـ او خواسته که قاتل پسرش را....

اگر همه چیز به دست او بود حتی این نامه را هم پاره میکرد...نامه ای که قرار بود وصیت نامه ام باشد اما نشد....

کاش قبل از اینکه بمیری میفهمیدی که دوستت دارم و کاش قبل از اینکه بمیرم او بفهمد که ....

اصلن من چرا برای تو پدر شدم؟؟؟ و چرا او باری من....؟؟؟؟!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/28ساعت 2:9  توسط شقایق  | 

و باز هم ع ش ق

یک لحظه بود عاشقی بین نگاهمان

یک لحظه اوج مان و بعد سقوطمان

ممممممممثل پریدن سیب سرخ از درخت

افتادن وجود ما از آسمانمان

یک لحظه تو به من و من به تو...نگاه

اول تو عاشقم شدی یا...؟؟!!!کداممان؟؟!!

آن جاذبه که میکشد ما را به سوی هم

آن G (جی) ََُُُ برابر خدا آن بی امانمان

آن سیب اگر فتاد توبه کرد به درگاه حق

حالا کدام توبه شود مستحقمان

یک لحظه بود عاشقی بین نگاهمان

یک لحظه ... بومب.... و  بعد ..... انفجارمان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/26ساعت 17:49  توسط شقایق  | 

کابوس

 

 من هرگز نفهمیدم  این کابوس لطف الهی بود ، یا فعلی برای عذاب من...

 

 

و نمیدانم کجای قصه ام اشتباه بود که همه صدایشان درآمد و درست وسط این صداهای پوچ ؛ صدای تو....

این جا صدا از همه چیز آزاردهنده تر است.

من سرم درد می کند و صدا دارد سرم را مثل آبنبات چوبی می مکد وفکر میکند که مغزم ادامس شیرین انتهای ابنباتش است... 

تو اینجایی...در سلول انفرادی کناری ام... از همان روز که زندانی ات کردند تنها شدی.درست مثل ما؛ تنها ... 

چقدر زود فراموشت کردیم و چه زود اسیرشان شدی....

اینجا همه فکر میکنند که هستند و هیچ کدامشان نمی دانند که نیستند ، چون تو نمی خواهی که باشند...

دلم برایت تنگ شده...دلم برای خودت،عشق ورزیدنت ، صدایت...

چرا صدایم نمیزنی؟؟؟ تنهایی دارد صدایت را از یادم میبرد و تو اصلأ به تنهایی من فکر هم نمی کنی...

نمی دانم جرا به تنهایی ات شک نمیکنم و نمی دانم چرا به بودنت...

اگر باز هم نبینمت به خدایی ات...

به خدایی ات قسم دلم برای دیدنت لک زده.دلم برای تمام روزهای باهم بودنمان تنگ شده و فکر میکنم اگر باز هم نبینمت فراموشت می کنم.مثل تمام آنهایی که در سلول انفرادی کناری ات نیستند و لذت دنیایشان را می برند و حتی به تو فکر هم....

 

چرا به هیچ چیز اعتراض نمیکنی؟؟؟چرا فریاد نمیزنی؟؟؟ چرا سنگشان نمیکنی؟؟؟

فریاد بزن ...به خودت قسم، نه غرورت میشکند نه قلب ما...

نمی دانم چرا فرار نمیکنی و نمیروی و خودت را در سلول انفرادی کسی نمی اندازی که یکتایی ات را بفهمد...

اینها میخواهند تو را...

قبل از اینکه پشیمان شوند برو....

فرار کن . شاید جایی، کسی، در سلول کناری ات تو را پرستید و بجای فریاد زدن و التماس کردن و خسته شدن و خسته کردنت سجودت کرد...

به خاطر آبروی خدا ؛‌ قبل از اینکه پشیمان شوند، فرار کن...

 

 

چشم هایت را ببند که بی چشم و رویی شان را نبینی ....

 

چه قدر صدای آدم ها آزار دهنده است ....  صدای گلوله آزاردهنده تر...

 

این جا هیچ کس از نبودنت ناراحت نیست و هیچکس گریه نمیکند و هیچکس حتی نبودنت را حس نمیکند.

 دیگر صورتت دارد فراموشمان می شود....

 

من هنوز هم همین جا هستم. در سلول انفرادی کناری ات...سکوت دارد خفه ام میکند...احترام بودنت را که نگه نداشتیم،به احترام نبودنت سکوت کرده ایم....

                                   اینها هنوز پشیمان نشده اند....تو را نمی دانم!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/30ساعت 20:27  توسط شقایق  | 

به دنیا اومدنت رو خوش امد میگم....

 

اخه تو چی فکر کردی؟؟؟

اصلا چی شد که....؟؟

یعنی این دنیا و ادماش ارزش این کارتو داشتن؟؟؟

یعنی تو واقعا به خاطر ما ...؟؟؟

من که هرچی فکر میکنم نمیفهمم چطور یه ادم میتونه انقدر خوب باشه...

و...

نمیفهمم...

....چی فکر کردی که به دنیا اومدی؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/14ساعت 15:40  توسط شقایق  | 

 

تا حالا شده خیلی از زندگی تون لذت ببرید؟؟؟تا حالا شده فکر کنید خوشبخت ترین ادم دنیا هستید؟؟؟؟تا حالا شده ته دلتون  قنج بره و...... وااااای...نمیدونم چی باید بگم.....اخه هر سال من میشم خوشبخت ترین ادم دنیا....من.وای.وای وای.کاش خدا کنارم بود تا یه ماچ گنده ازش می کردم....من خی لی خوشحالم...از همه تون ممنون بهترین های من....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/08ساعت 21:1  توسط شقایق  | 

زلزله...

 

انقدر بچه بودیم که با یه زلزله کلی ترسیدیم.بهت که نگاه کردم دیدم ترس جای عشق تو نگات رو گرفته.گفتی بسُه،گفتم چی؟؟؟ گفتی عشق بازیمون...بسٌه! گفتم نمی خوام از پیشم بری یکم دیگه بمون؛من به خاطر تو... بی تفاوت نگام کردی،گفتی زلزله اومده می خوای آبروی جفتمون..

دوباره  اتاق لرزید.. نفهمیدم از ترس سرخ شدی یا...

رفتی طرف جا لباسی.دنبالت دوویدم : آخه کدوم آبرو؟؟؟!!  اگه

بری که...گفتی هرچی بشه باید پاش وایسی،خودت خواسته بودی...

ترس تو چشات جاشو داده بود به شیطنت....به چشات زل زدم شاید از اون عشق چیزی پیدا کنم اما  روت رو برگردوندی و عشقی که تو چشام پرپر شد و ندیدی. لباست رو تن کردی .گفتم انگار زلزله تموم شده...یه کم بیشتر بمون؛می خوام باهات حرف بزنم. بی تفاوت رفتی طرف در؛ گفتم خواهش میکنم. به خاطر....خندیدی : کدوم خاطر؛به خاطر هوس پیشت بودم که.... 

در رو بستی و بازم خندیدی ایندفعه به بچه گی من. منی که با یه زلزله اینهمه بزرگ شدم ؛ با یه زلزله مادر شدم ؛ مادر بچه ای که تو زلزله ی 8/4 ریشتری پدرش رو از دست داد!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 12:52  توسط شقایق  | 

 

هر روز صبح با امید دیدن تو شروع میکنم و اخر شب به عشق دیدن تو....

لذت عشق به زندگی م معنا داده ...به زندگی یی که نه تویی توش مونده  نه منی!!!! وعشقی  که فقط ازش انتظار رو یاد گرفتم... دیگه انتظار هم شده مثل بقیه عادت ها...درست مثل نخوردن و نخوابیدن و ...از همه مهم تر نبودن...

عادت کردم که نباشم ؛ با اینکه هستم و از بودنم لذت می برم . دلم میخواد فکر کنم...اما فکر به چی ؟؟؟!!!چی انقدر ارزش داره که من ساعت ها وقتم رو صرفش کنم؟؟!! ساعت هایی که می تونم به بطالت بگذرونم..

گاهی دلم واسه زنده بودن تنگ میشه...چند لحظه نفس میکشم تا طعم بودن رو حس کنم...دلم می خواد بدونم آدم ها واسه چی زنده ان؟! به چی دل خوش کردن؟!!به جبر دیوونه کننده ی زندگیشون یا...؟؟؟!!! چی باعث می شه انقدر زحمت بکشن؟؟! زحمت بودن .. موندن .. زحمتِ ... زندگی کردن!!!

ساعت که زنگ می زنه می فهمم وقتشه ! وقت عشق ورزیدن... پا میشم و دیگه نه به خودم فکر میکنم نه به آدم های مرده ي اطرافم...تو می شی تمام فکرم ... تو ... تویی که  نه هستی نه می ذاری من باشم! هر چی بیشتر بهت فکر می کنم بیشتر عاشقت میشم! دیگه انقدر دوست دارم و عاشق شدم که واسه ام یه بت شدی!..بتی که با اون آدمی که میشناسم خیلی فرق داره...انقدر فرق داره که گاهی تو رو نمیشناسم و با آدم های دیگه اشتبات میگیرم...

ساعت دوباره زنگ میزنه... چه قدر زود این ساعت ها می گذره...5 دقیقه وقت استراحت! استراحت واسه چی؟؟؟ مگه من خسته شدم؟؟!!  می تونم تو این مدت بخوابم! بخورم !‌ بنوشم‌‌! نفس بکشم!

دلم هیچ کدوم این کارا رو نمی خواد. واسه اینکه از وقتم لذت ببرم به تو فکر میکنم...به عشقی که اگه بودی نابودش می کردی! به اینکه اگه بودی بهم می خندیدی ! شایدم مثل همیشه کتکم می زدی و داد وفریاد می کردی که چرا عوض رسیدن به خونه زندگیت دارم بهت عشق می ورزم!!! اگه بودی حتما حوصله ات رو سر می بردم! حوصله ی منم سر می رفت ؛ کتک خوردن ازت دیگه واسم تکراری شده بود!

چه خوب که نیستی . که عشقم تکراری نمیشه...چه خوب که می تونم ساعت ها بشینم و بدون فکر کردن به باید ها و نباید ها به عشق فکر کنم...ساعت دوباره زنگ می زنه؛ 24 ساعته بعدی رو باید یه سره به تو فکر کنم... حس می کنم امروز خیلی واست کم گذاشتم، امروز خیلی کم به تو فکر کردم؛ ساعت رو بر می دارم و تمام زنگاش رو خاموش می کنم.دیگه دلم نمی خواد ساعت استراحتی داشته باشم...فکر کردن به تو هیچ وقت خسته ام نمی کنه! این بار انقدر بهت فکر می کنم تا  بر گردی؛ نکنه واست کم باشه و نیای ؟؟؟ نکنه بیای و بری؟! نکنه بیای و با قبلت فرق داشته باشی ...

یاد کتک هایی می افتم که ازت خوردم...لذتش رو الان که نیستی حس می کنم؛ ولی بازم ازشون بدم میاد.آخه اونا من رواز تو دور می کردن...هر بار که کتک می خوردم تا چند روز نمی تونستم از جام پا شم...الهی واسه ات بمیرم،مجبور بودی شبا نیای خونه و پیش زنای دیگه ات بمونی...الهی فدات شم که وقتی ام که بر میگشتی از اینکه ناهار نداریم گله نمی کردی...دلم واسه همه چیزت تنگ شده....

ظرفای توی قفسه چند وقت یه بار تکون می خورن و دلشون می خواد بشکنن ؛ دلشون می خواد نباشن اما تو باشی....

یادته میگفتی حق نداری بدون اجازه من نفس بکشی من که به حرفت گوش کردم پس چرا بر نمی گردی؟؟؟

دلم می خواد کنارم باشی،نمی خوام باشم و تو نباشی،زندگی کنم و تو توش نباشی، عشق بورزم ولی تو باهام نباشی....اصلا نمی خوام باشم وقتی تو نیستی!!

ساعت دوباره زنگ می زنه ! ولی من که تمام زنگاش رو خاموش کرده بودم!!! دلم می خواد پاشم و خونه رو جمع کنم تا وقتی بر می گردی همه جا مرتب باشه.دوباره صدای زنگ...نمی تونم از جام پاشم..ساعت زنگ می زنه.... ــ نکنه صدای زنگ در ...!!! ــ

صدات رو از دور میشنوم...نه ... این امکان نداره...مگه میشه بر گشته باشی؟؟؟ تو گفته بودی ازم متنفری... یعنی نظرت عوض شده؟؟؟ یعنی راس راستی دل به دل راه داره؟؟!!!

 

بهم نزدیک میشی، نگام می کنی.

تو سیاه میشی،خونه سیاه میشه؛ دنیا سیاه میشه...

در آ غوشم می گیری...می گی نفس بکش..اما مگه نمی دونی از وقتی رفتی نفس کشیدن یادم رفته...دلم می خواد چشام رو باز کنم و نگات کنم..دلم واسه ات یه ذره شده!!! بغلم می کنی فشار دستات رو احساس میکنم...دلم واسه ات تنگ شده..واسه تو... واسه بودن...موندن ... زندگی کردن....

دلم می خواد زنده بمونم ...دلم می خواد داد بزنم بگم چقدر دوست دارم... دلم می خواد نفس...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/16ساعت 11:39  توسط شقایق  | 

کاش هنوزم بچه بودی!!!!!!!!!

 

وقتی حرف از رفتن می زدی بهت می خندیدم.آخه بچه که بودیم هیچ وقت تهدیدات رو عملی نمی کردی....

اصلا به من چه که تو انقدر زود عوض شدی .اصلا به تو چه که من انقدر زود عوضی.......

کاش قبل از رفتنت یه بار نگام می کردی.

چی شد که اون شب زیر بارون زدم زیر گریه؟؟؟مگه چشات چی داره که من اینطوری....!

کاش اون شب از عشق حرف  نزده بودی...کاش  نگفته بودم به درک...کاش هر دومون بریم به درک...

وقتی بهت گفتم برو خندیدی و تو چشام خیره شدی...تو با اون چشای مهربونت....هیچ وقت نفهمیدی من دیوونه وار عاشق چشماتم.

الان کلی ساعت از رفتنت میگذره و من اومدم تا بگم دلم...

 

هیچ وقت باورت نشد عاشقتم..حق داشتی،هیچ وقت بهت نگفتم که.....

شاید واقعا کلمات لیاقت این عشقو نداشت،شایدم تو لیاقته....

از صبح تا حالا دلم گرفته..توام که تو ذهنم یه قل دو قل بازی میکنی...اخه لعنتی اینم شد بازی.حداقل از این به بعد کلاغ پر بازی کن؛هم هیجانش بیشتره هم این تلنگرا ذهنمو داغون نمیکنن....

کاش میشد از این به بعد بری تو ذهن و قلب یه آدم دیگه....

      اصلا این مکان تا اطلاع ثانوی مهمان نمی پذیرد.....!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/29ساعت 23:49  توسط شقایق  | 

قیصر امین پور

 

 

من


سالهای سال مردم


تا اینکه یک دم زندگی کردم

 

تو می توانی


یک ذره


         یک مثقال


                    مثل من بمیری؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/10ساعت 17:27  توسط شقایق  | 

دنیای سیا-سفید

 

اب پاشم و بدید تا دریا را ابیاری کنم....

چراغ قوه ام کجاست؟میخواهم بازم خورشید را ببینم....

مداد ابی عزیزم !! ـ وای ازسیاه-سفیدیه اسمان....

....گلها به ابرنگم احتیاج دارن....

 تو جنگل یه برگ سبز مونده

اون هم تحفه درویش....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/24ساعت 16:0  توسط شقایق  | 

تراژدی عشق

درد بزرگی داشت.....

بزرگترین،دیوانه کننده ترین و مطلوب ترین دردها:

درد عشق......

زندگی میکرد و در تب توانسوز این درد....

میسوخت و می تپید،در بستر اشکها....

بخاطر درد بزرگی که داشت....

.....و یکوقت که تصور میکردند،بخواب رفته است،

او دیگر در تب شعله ها،خاکستر شده بود....

او دیگر از آن خواب بیدار نشد.....

مرده بود...

 بخاطر درد بزرگی که داشت....

"کارو"

+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/20ساعت 21:49  توسط شقایق  | 

هوس


 

تازگی ها واسه مداد رنگی هام هوو  پیدا شده.....

من عاشق شدم ، عاشق آبرنگم....

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/20ساعت 21:48  توسط شقایق  | 

من دوستت دارم

 

من برای ورزیدن عشقی دارم که.....

 

من برای تپیدن قلبی دارم که.....

 

من برای بودن دوستی دارم که.....

 

من برای گفتن حرفی دارم که.....

 

من برای پرستیدن معبودی دارم که.....

 

من برای خواستن تویی دارم که...............

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/24ساعت 23:30  توسط شقایق  | 

هوای تو....

دوباره دفترم شعرم هوای تو را کرده

هوای تو سنگین بوده غزل بنا کرده

 سطر های عریانش،میزبان خودکارم

 و شعر هم دلم را برای کمک صدا کرده

سرم تهی شده از فکر،امدنت اما

میان دفتر شعر غوغا به پا کرده

خدای امیدهایمان امده ، میگوید

تمام صبح وشب برایمان دعا کرده

امید ریشه کرده در شعرم،دلم به سینه میکوبد

قلم غنچه شعر مرا دوباره وا کرده

امید دارم من،که باز گردی تو

به خاطر دفتر شعرم که هوای تو را کرده.....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/22ساعت 4:10  توسط شقایق  | 

خربزه

 

پای لرزش هم نشسته ام خربزه نخورده......

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/18ساعت 11:27  توسط شقایق  | 

پنجره

 

دلم میخواد از پنجره سرم را بیرون ببرم و فریاد بزنم....

دلم میخواد پنجره را محکم ببندم و فحش بدهم...

دلم میخواد شیشه پنجره را بشکنم....

دلم میخواد یک پنجره داشته باشم....

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/10ساعت 17:6  توسط شقایق  | 

پول

 

گدایی از عشق بهتره چون حداقل تهش یه چیزی کاسبی....

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/10ساعت 17:5  توسط شقایق  |