تبليغاتX
دختر آتیش پاره
اسماعیل من!!!
روزی که قربانیت کردم نفهمیدم اسماعیلم شدی٬فقط اینو میدونستم که همه چیزمی!!قربانیت نکردم که بدستت بیارم٬قربانیت کردم تا از دستم نری٬که از دست نرم!!!

قربانیت کردم با اینکه نمی فهیدم داری قربانی میشی نمی فهمیدم داری از بین میری٬حتی نمی فهمیدم به اندازه ی اسماعیل معصومی!!!

هیچ وقت فکر نمیکردم یه روز به خودم بیام ببینم نیستی٬ قربانی شدی٬قربانی من٬خواسته ی من٬قربانی خدای من٬ایمان من٬قربانی عشق من......عشق من به تو...به خدای ابراهیم....

 

اسماعیل من٬عشق من٬هستی من٬تو قربانی شدی که بمونی٬قربانیت کردم که عشقم قربانی نشه!

اسماعیلم که شدی به بودنت٬اسماعیل بودنت٬یگانگی ات افتخار میکردم!!!

قربانی که شدی فقط به خودم افتخار کردم!به منی که تونست تو رو قربانی کنه!!!به منی که اسماعیلش٬عشقش٬وجودش و هستیش را قربانی کرد!قربانی کرد و قربانی شد!!!

خسته ام٬از اینکه قربانی کنم ٬از اینکه نباشی و بودنت رو حس کنم!از اینکه نباشم برای تو٬اسماعیل من!!!خسته ام!

خسته ام از اینکه قربانی بشم و باز هم متهم باشم!از اینکه بازی ۱-۱ باشه و بازنده من باشم!!!

اسماعیلم شو!!!اسماعیلی که در برابر فرمان خدا نه به دنبال مقصر میگرده نه متهم!اسماعیلی که تسلیم بشه !تسلیم بشه چون خدای ابراهیم خواسته!!!اسماعیلی که عاشق باشه....

اسماعیلم شو٬اسماعیلی که اسماعیل برای ابراهیم بود!

                    اسماعیلی که ابراهیم را خوش بیاد

                                                                 و خدای ابراهیم را.......

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/04/23ساعت 1:0 توسط شقایق |
چقدر سخته بعد از یک سال بیای و دونه دونه حروف روی کی بورد رو لمس کنی ولی با تمام حروف غریبه باشی با حروف که چه عرض کنم٬با خودت با حرفایی که تو دلته و نمیدونی بگی یا بازم مثل این یه سال یه گوشه دلت چالشون کنی!دلی که دیگه شده قبرستون حرفا و خاطره ها!

با یه ژست روشن فکرانه نشتم پشت کامپیوتر و فکر میکنم همه چیز مثل یه سال پیشه!!!فکر میکنم همه -همه اونایی که ناخواسته تا تونستم آزارشون دادم- منو مثل قبل دوست دارن و میتونن مثل قبل نوشته هام رو نحمل کنن٬به اینکه همه ی این آدم ها با هر زبونیکه تونستن بهم فهموندن چقدر و تا چه اندازه خودخواه شدم....

یه زمانی فکر میکردم فراموش کردن آدم به اندازه ی یاداوری شون آسونه ولی حالا  تو یه عالم خاطره دارم خودم و زندگیم رو غرق میکنم!!! خاطراتی که تو این مدت سعی کردم فراموش شن و حالا نمیدونم دارم تاوان فراموش کردنشون رو میدم یا فراموش شدنشون رو!!

سخته تو یه عالم کتاب و جزوه و چکنویس دنبال فرمولی گشتن که نه جاش اونجاست نه اونجا پیدا میشه!!!

سخته بخوای با فرمولای فیزیک و ریاضی و هر کوفت و زهر مار دیگه فراموش کنی و آخر سر نفهمی این فرمولا باعث فراموشیت شدن یا این فراموشی باعث شد فرمولایی که هیچ وقت از بر نشدیشون رو تو ذهنت هک کنی!!!! 

 نوشتن سخته!!!سخت تر از درس خوندن٬سخت تر از فراموشی٬سخت تر از تنهایی حتی!!تنهاییی که من دیگه بهش عادت کردم٬تنهاییی که نفهمیدم خود خواهی من باعثش بود یا خودخواهیه ...

+ نوشته شده در جمعه 1388/04/12ساعت 13:49 توسط شقایق |