تبليغاتX
دختر آتیش پاره

 

هر روز صبح با امید دیدن تو شروع میکنم و اخر شب به عشق دیدن تو....

لذت عشق به زندگی م معنا داده ...به زندگی یی که نه تویی توش مونده  نه منی!!!! وعشقی  که فقط ازش انتظار رو یاد گرفتم... دیگه انتظار هم شده مثل بقیه عادت ها...درست مثل نخوردن و نخوابیدن و ...از همه مهم تر نبودن...

عادت کردم که نباشم ؛ با اینکه هستم و از بودنم لذت می برم . دلم میخواد فکر کنم...اما فکر به چی ؟؟؟!!!چی انقدر ارزش داره که من ساعت ها وقتم رو صرفش کنم؟؟!! ساعت هایی که می تونم به بطالت بگذرونم..

گاهی دلم واسه زنده بودن تنگ میشه...چند لحظه نفس میکشم تا طعم بودن رو حس کنم...دلم می خواد بدونم آدم ها واسه چی زنده ان؟! به چی دل خوش کردن؟!!به جبر دیوونه کننده ی زندگیشون یا...؟؟؟!!! چی باعث می شه انقدر زحمت بکشن؟؟! زحمت بودن .. موندن .. زحمتِ ... زندگی کردن!!!

ساعت که زنگ می زنه می فهمم وقتشه ! وقت عشق ورزیدن... پا میشم و دیگه نه به خودم فکر میکنم نه به آدم های مرده ي اطرافم...تو می شی تمام فکرم ... تو ... تویی که  نه هستی نه می ذاری من باشم! هر چی بیشتر بهت فکر می کنم بیشتر عاشقت میشم! دیگه انقدر دوست دارم و عاشق شدم که واسه ام یه بت شدی!..بتی که با اون آدمی که میشناسم خیلی فرق داره...انقدر فرق داره که گاهی تو رو نمیشناسم و با آدم های دیگه اشتبات میگیرم...

ساعت دوباره زنگ میزنه... چه قدر زود این ساعت ها می گذره...5 دقیقه وقت استراحت! استراحت واسه چی؟؟؟ مگه من خسته شدم؟؟!!  می تونم تو این مدت بخوابم! بخورم !‌ بنوشم‌‌! نفس بکشم!

دلم هیچ کدوم این کارا رو نمی خواد. واسه اینکه از وقتم لذت ببرم به تو فکر میکنم...به عشقی که اگه بودی نابودش می کردی! به اینکه اگه بودی بهم می خندیدی ! شایدم مثل همیشه کتکم می زدی و داد وفریاد می کردی که چرا عوض رسیدن به خونه زندگیت دارم بهت عشق می ورزم!!! اگه بودی حتما حوصله ات رو سر می بردم! حوصله ی منم سر می رفت ؛ کتک خوردن ازت دیگه واسم تکراری شده بود!

چه خوب که نیستی . که عشقم تکراری نمیشه...چه خوب که می تونم ساعت ها بشینم و بدون فکر کردن به باید ها و نباید ها به عشق فکر کنم...ساعت دوباره زنگ می زنه؛ 24 ساعته بعدی رو باید یه سره به تو فکر کنم... حس می کنم امروز خیلی واست کم گذاشتم، امروز خیلی کم به تو فکر کردم؛ ساعت رو بر می دارم و تمام زنگاش رو خاموش می کنم.دیگه دلم نمی خواد ساعت استراحتی داشته باشم...فکر کردن به تو هیچ وقت خسته ام نمی کنه! این بار انقدر بهت فکر می کنم تا  بر گردی؛ نکنه واست کم باشه و نیای ؟؟؟ نکنه بیای و بری؟! نکنه بیای و با قبلت فرق داشته باشی ...

یاد کتک هایی می افتم که ازت خوردم...لذتش رو الان که نیستی حس می کنم؛ ولی بازم ازشون بدم میاد.آخه اونا من رواز تو دور می کردن...هر بار که کتک می خوردم تا چند روز نمی تونستم از جام پا شم...الهی واسه ات بمیرم،مجبور بودی شبا نیای خونه و پیش زنای دیگه ات بمونی...الهی فدات شم که وقتی ام که بر میگشتی از اینکه ناهار نداریم گله نمی کردی...دلم واسه همه چیزت تنگ شده....

ظرفای توی قفسه چند وقت یه بار تکون می خورن و دلشون می خواد بشکنن ؛ دلشون می خواد نباشن اما تو باشی....

یادته میگفتی حق نداری بدون اجازه من نفس بکشی من که به حرفت گوش کردم پس چرا بر نمی گردی؟؟؟

دلم می خواد کنارم باشی،نمی خوام باشم و تو نباشی،زندگی کنم و تو توش نباشی، عشق بورزم ولی تو باهام نباشی....اصلا نمی خوام باشم وقتی تو نیستی!!

ساعت دوباره زنگ می زنه ! ولی من که تمام زنگاش رو خاموش کرده بودم!!! دلم می خواد پاشم و خونه رو جمع کنم تا وقتی بر می گردی همه جا مرتب باشه.دوباره صدای زنگ...نمی تونم از جام پاشم..ساعت زنگ می زنه.... ــ نکنه صدای زنگ در ...!!! ــ

صدات رو از دور میشنوم...نه ... این امکان نداره...مگه میشه بر گشته باشی؟؟؟ تو گفته بودی ازم متنفری... یعنی نظرت عوض شده؟؟؟ یعنی راس راستی دل به دل راه داره؟؟!!!

 

بهم نزدیک میشی، نگام می کنی.

تو سیاه میشی،خونه سیاه میشه؛ دنیا سیاه میشه...

در آ غوشم می گیری...می گی نفس بکش..اما مگه نمی دونی از وقتی رفتی نفس کشیدن یادم رفته...دلم می خواد چشام رو باز کنم و نگات کنم..دلم واسه ات یه ذره شده!!! بغلم می کنی فشار دستات رو احساس میکنم...دلم واسه ات تنگ شده..واسه تو... واسه بودن...موندن ... زندگی کردن....

دلم می خواد زنده بمونم ...دلم می خواد داد بزنم بگم چقدر دوست دارم... دلم می خواد نفس...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/10/16ساعت 11:39 توسط شقایق |