انقدر بچه بودیم که با یه زلزله کلی ترسیدیم.بهت که نگاه کردم دیدم ترس جای عشق تو نگات رو گرفته.گفتی بسُه،گفتم چی؟؟؟ گفتی عشق بازیمون...بسٌه! گفتم نمی خوام از پیشم بری یکم دیگه بمون؛من به خاطر تو... بی تفاوت نگام کردی،گفتی زلزله اومده می خوای آبروی جفتمون..
دوباره اتاق لرزید.. نفهمیدم از ترس سرخ شدی یا...
رفتی طرف جا لباسی.دنبالت دوویدم : آخه کدوم آبرو؟؟؟!! اگه
بری که...گفتی هرچی بشه باید پاش وایسی،خودت خواسته بودی...
ترس تو چشات جاشو داده بود به شیطنت....به چشات زل زدم شاید از اون عشق چیزی پیدا کنم اما روت رو برگردوندی و عشقی که تو چشام پرپر شد و ندیدی. لباست رو تن کردی .گفتم انگار زلزله تموم شده...یه کم بیشتر بمون؛می خوام باهات حرف بزنم. بی تفاوت رفتی طرف در؛ گفتم خواهش میکنم. به خاطر....خندیدی : کدوم خاطر؛به خاطر هوس پیشت بودم که....
در رو بستی و بازم خندیدی ایندفعه به بچه گی من. منی که با یه زلزله اینهمه بزرگ شدم ؛ با یه زلزله مادر شدم ؛ مادر بچه ای که تو زلزله ی 8/4 ریشتری پدرش رو از دست داد!!!
