من هرگز نفهمیدم این کابوس لطف الهی بود ، یا فعلی برای عذاب من...
و نمیدانم کجای قصه ام اشتباه بود که همه صدایشان درآمد و درست وسط این صداهای پوچ ؛ صدای تو....
این جا صدا از همه چیز آزاردهنده تر است.
من سرم درد می کند و صدا دارد سرم را مثل آبنبات چوبی می مکد وفکر میکند که مغزم ادامس شیرین انتهای ابنباتش است...
تو اینجایی...در سلول انفرادی کناری ام... از همان روز که زندانی ات کردند تنها شدی.درست مثل ما؛ تنها ...
چقدر زود فراموشت کردیم و چه زود اسیرشان شدی....
اینجا همه فکر میکنند که هستند و هیچ کدامشان نمی دانند که نیستند ، چون تو نمی خواهی که باشند...
دلم برایت تنگ شده...دلم برای خودت،عشق ورزیدنت ، صدایت...
چرا صدایم نمیزنی؟؟؟ تنهایی دارد صدایت را از یادم میبرد و تو اصلأ به تنهایی من فکر هم نمی کنی...
نمی دانم جرا به تنهایی ات شک نمیکنم و نمی دانم چرا به بودنت...
اگر باز هم نبینمت به خدایی ات...
به خدایی ات قسم دلم برای دیدنت لک زده.دلم برای تمام روزهای باهم بودنمان تنگ شده و فکر میکنم اگر باز هم نبینمت فراموشت می کنم.مثل تمام آنهایی که در سلول انفرادی کناری ات نیستند و لذت دنیایشان را می برند و حتی به تو فکر هم....
چرا به هیچ چیز اعتراض نمیکنی؟؟؟چرا فریاد نمیزنی؟؟؟ چرا سنگشان نمیکنی؟؟؟
فریاد بزن ...به خودت قسم، نه غرورت میشکند نه قلب ما...
نمی دانم چرا فرار نمیکنی و نمیروی و خودت را در سلول انفرادی کسی نمی اندازی که یکتایی ات را بفهمد...
اینها میخواهند تو را...
قبل از اینکه پشیمان شوند برو....
فرار کن . شاید جایی، کسی، در سلول کناری ات تو را پرستید و بجای فریاد زدن و التماس کردن و خسته شدن و خسته کردنت سجودت کرد...
به خاطر آبروی خدا ؛ قبل از اینکه پشیمان شوند، فرار کن...
چشم هایت را ببند که بی چشم و رویی شان را نبینی ....
چه قدر صدای آدم ها آزار دهنده است .... صدای گلوله آزاردهنده تر...
این جا هیچ کس از نبودنت ناراحت نیست و هیچکس گریه نمیکند و هیچکس حتی نبودنت را حس نمیکند.
دیگر صورتت دارد فراموشمان می شود....
من هنوز هم همین جا هستم. در سلول انفرادی کناری ات...سکوت دارد خفه ام میکند...احترام بودنت را که نگه نداشتیم،به احترام نبودنت سکوت کرده ایم....
اینها هنوز پشیمان نشده اند....تو را نمی دانم!
